عر به سرزمین ها و نقاط دوردست پرواز می کند.در سفر تاریخی ، شاعر و نویسنده روح خود را به سوی قرون پر احساس و جلال و جبروت وسطی و رنسانس پرواز می دهد که از نظر فریدریش شلگل ” دوره ی پهلوانان و عشق و افسانه ی پریان و خالق پدیده ای به نام رمانتیسم بود.” (سه یر و لووی میشل، 1383 : 132) علاوه بر سفرهای جغرافیایی و تاریخی ، شاعر و نویسنده ی رمانتیک سفرهای واقعی نیز دارند و خاطرات این سفرها را در آثار خود منعکس می کنند. رمانتیک ها در سفرهای رؤیایی خود در آرزوی یافتن محیطی زیبا و مجلل و بالاخره آن زیبایی مطلوب هستند که هنرمند رمانتیک آرزوی نیل به آن را دارد. این نوستالژی برای “فردوس گمشده” اغلب با جستجو برای آن چه گم شده و از کف رفته است ، همراه است. ” از نظر لوکاچ1 عصر طلایی رمانتیک ها نه فقط به گذشته متعلق است ، بلکه هدف نیز هست و وظیفه ی هر فرد رسیدن به آن است.”( همان : 133)
یکی دیگر از مبانی نوستالژی در مکتب رمانتیک ، “نوستالژی دوری از بهشت و روح ازلی ” است. در این حالت شاعر احساس می کند که از اصل خود دور شده است و مانند یک تبعیدی در این “غربستان” زندگی می کند. شلگل شاعر معروف رمانتیک در تعریف این احساس می گوید : ” روح در زیر بید بنان گریان تبعید است. روح که جایگاه معنویت در انسان است به دور از خانه و کاشانه ی پدری واقعیش در این دنیا زندگی می کند.”(همان : 131) این دیدگاه همان طور که الیاده در کتاب ” اسطوره ، رؤیا و راز ” می گوید ، در میان عرفای جوامع مختلف وجود دارد. مولانا در میان عارفان اسلامی ، غربت روح را به زیبایی به تصویر کشیده است.مولانا وجود این عالم را مبتنی بر جهل و نادانی دانسته و تصریح می کند که ستون این عالم غفلت است. مراد از غفلت که در مقابل هوشیاری مطرح می شود ، سرمست شدن از لذایذ جسمانی و نفسانی است که موجب کوری عقل و سبب اسارت هر چه بیشتر روح می گردد. بنابراین پرنده ی روح آدمی که در قفس جسم و عالم جسمانی اسیر گشته است ، اگر در صدد خلاصی و نجات خویش برنیاید ، نشان جهل و غفلت اوست.
در حکایت وکیل صدر جهان که یکی از برجسته ترین حکایات مثنوی است ، ماجرای غربت و سرگردانی انسان به سبب جدایی او از اصل الاهی خویش به زیباترین شکل به تصویر کشیده شده است. وکیل ، کنایه از انسان یا روح انسانی است که روزگاری همنشین حضرت حق (صدر جهان) بوده است. ارتکاب گناه ، وی را از قرب و همجواری حق دور ساخته است. مدت ده سال دوری از شهر بخارا کنایه از آن است که انسان زمانی که دچار غفلت و بی خبری گشته و از فراق معشوق بی تاب گشته ، رو به بخارا می آورد و این ، کنایه از آن است که در صدد کسب معرفت بر می آید ؛ چرا که بخارا منبع و منشأ علم و معرفت است و معرفت تنها راه نجات انسان می باشد. اگر انسان دارای معرفت و آگاهی باشد ، بی تردید روح او دیگر تمایلی به عالم مادی نخواهد داشت و به وطن اصلی خود یعنی عالم نورانی برین متوجه می گردد. در ایران قبل از اسلام نیز مانویان معتقد بودند : ” روح ما ذره ای از روشنایی است که در کالبد تیره ی تن اسیر شده ، نی دورافتاده از اصل خویش است و باید به جایگاه اصلی خود بازگردد.” (دستغیب، 1373 : 221)
5-3- نوستالژی و خاطره
نوستالژی و خاطره ارتباط تنگاتنگی با هم دارند. داشتن خاطره برای هر فرد طبیعی است. اما وقتی یادآوری خاطرات برای شخص به حدّی برسد که او را نسبت به واقعیت موجود بدبین کند ، شخص احساس نوستالژی و دلتنگی می کند. این همان حالت روانی است که خاطره شناسان آن را “تراکم خاطره”1 می نامند. طیف دیگر این حالت کمبود خاطره است که روان پزشکان آن را “فراموشی”2 می گویند. خاطره یادآوری گذشته است و عمدتاً مفهوم فردی و شخصی دارد. بر این اساس خاطره به دو نوع : خاطره ی فردی و خاطره ی جمعی تقسیم می شود.
1-5-3- خاطره ی فردی
ری (Ray) در مقاله ای با عنوان (خاطره ، فراموشی و نوستالژیا در خانواده درمانی ) حس دلتنگی را مهم ترین عامل تحولات و ارتباطات خانوادگی می داند.( p 82 ،1996 ،Ray)
خاطره و یاد کلیه ی حوادث گذشته که در زندگی ادبا پیش آمده ، به شکل بارز در آثار آن ها منعکس شده است. برخی از این پیشامدها به گونه ای است که شاعر تماماً در فضای آن زمان به سر می برد. برای کسی که در جوانی یا پس از آن ، از زندگی چندان لذتی نمی برد ، خاطره ی روزهای کودکی و بازی های آن لذت بخش است.
نیمایوشیج در یادداشتی با عنوان “روزهای بچگی” چنین می نویسد : “چه روزهای خوشی است ! هرگز فراموش نمی کنم روزهای بچگی را که به سرعت می گذشت. خیالات گوناگون از هر طرف مرا احاطه داشت و به تندی برق در من می گشتند. هر خیالی مرا به کار مخصوصی مایل می ساخت… خیالات بچگانه ، خیالات مقدسی است. شقاوت و خطاکاری در باطن آن ها راه ندارد.” ( طاهباز ، 1380 : 193)
فروغ نیز از لحظه های شاد و بی خیال کودکی ، با اشتیاق یاد کرده است. فروغ در شعر “آن روزها رفتند” از دوران نوجوانی و در آستانه ی جوانی با حسرت یاد می کند : اما در آخرین شعرش از جوانی هم در می گذرد و به هفت سالگی می رسد :
ای هفت سالگی/
ای لحظه های شگفت عزیمت/
بعد از تو هر چه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت./
بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن/
میان ما و پرنده/
میان ما و نسیم/شکست…/
( فرخ زاد ، 1378 : 14)
سهراب نیز ، از دوران کودکی به ” صفی از نور و عروسک” تعبیر می کند :
زندگی چیزی بود ، مثل یک بارش عید ، یک چنار پر سار/
زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود/
یک بغل آزادی بود./
( سپهری ، 1375 : 176-175)

عشق و زندگی عاشقانه و سفرهایی که به نوعی در زندگی فرد تأثیر گذاشته ، همه خاطرات فردی است که تکرار آن ها به خاطر نارضایتی از وضع موجود است.و منجر به ایجاد حس دلتنگی می گردد.
2-5-3-خاطره ی جمعی
“موریس هالبواکس “1 جامعه شناسی فرانسوی در کتابی با عنوان “خاطره ی جمعی” به گونه ای عمیق به مفهوم خاطره ی جمعی توجه می کند و جنبه های مختلف آن را بر می شمارد. وی این واقعیت را یادآور می شود که با وجود شخصی بودن خاطره ، آن را با دیگران تقسیم می کنیم. خاطره ای که به اشتراک گذاشته می شود ، مقامی اجتماعی می یابد. اگر من نوعی می توانم خاطراتم را بازگو کنم به این دلیل است که بازگو کردن یک عمل اجتماعی است.عملی اجتماعی که آناً خاطره ی یکی را به خاطره ی دیگری متصل می سازد و چیزی را سبب می شود که می توان آن را تبادل خاطره نامید.(شریفیان ، 1386 : 57 )
بنابراین عمل بازگو کردن ، اولین حلقه ی ارتباطی میان خاطره ی فردی و جمعی است. نشانه های دیگری نیز از خاطره به عنوان ” مایملک جمعی” وجود دارد. مثلا اکثر خاطرات ، خاطراتی شخصی نیستند، بخشی از این خاطرات را از دیگران شنیده ایم و یا در خانواده فراگرفته ایم. این خاطره ها به حکایت تاریخی جامعه ای تعلق دارند که فرد عضوی از آن است. از آن جا که تعداد زیادی از انسان ها در خاطره ی جمعی مشترکند ، حس همدردی بیشتری را ایجاد می کند.(همان)