معشرت می کنند تابع نوعی یادگیری می شود که به وسیله تکرار حرکات ورفتارهای ویژه در ذمن او تثبیت می شود .کودکی که می خواهد بازی تازهای را یاد بگیرد ،به دیگران می نگرد واز آنها تقلید می کند وسپس خود به آزمایش می پردازد وخطا های خود را تصحیح می کند.به همین شکل ،شخصی که متنی را بوسیله تکرار در دفعات زیاد وتصحیح خطاهای خود به خاطر می سپارد به حافظه خود نوعی یادگیری را تحلیل می کند .وبالاخره کودکی که به خاطر گیجی وسر به هوایی خود تنبه می شود ویا هنگام بروز رفتارهای مناسب پاداش در یافت می کند تارفتار نیک وعادت خوب در تثبیت گردد،نیز نوعی یادگیری را تجربه می کند .
عوامل بسیاری در استواری یادگیری موثر ،مانند توانایی،جدیت ،شایستگی،تندرستی ورغبت یادگیرنده،عادت های شغلی ،گروه همگان ، معلمان ،شکل ومحتوای آنچه کهاز رسانه های گروهی برفرد عرصه می شود وتکرار،پاداش وتنبیه وآزمایش خطا عمده ترین شیوه هایی هستند به کمک آنها امر یادگیری صورت می گیرد .
2-درونی کردن هنجارهای اجتماعی:فرد در فرآیند جامعه پذیری،ارزشهاوهنجارهای فرهنگی جامعه خود را کسب می کند وبه آن حالتی درونی می بخشد .این امر نیاز به طی مراحل چون:کنش متقابل با دیگران-تجربه پذیری عاطفی -یادگیری زبان .دارد شواهد مشاهدهای وتجربی بسیاری برای اثبات ضروری کنش متقابل با دیگران وتماس های فرهنگی برای رشد ذهنی وجود دارد.تاثیر این امر برای رشد طبیعی از مطالعه آدمیان دور از فرهنگ وکودکان پرور شگاهی وخانواده های از هم پاشیده که اثرات عاطفی “مهرورزی”آنها از یکدیگر دریغ شده به ضوح دیده می شود.
طبقه اجتماعی :دیگر عوامل جامعه پذیری
طبقه اجتماعیاز مردمی که دارای قدرت ،منزلت وامتیاز تقربیا یکسانی بر خوردارند تشکیل می شود .موقعیت طبقاتی به طور تمام وکمال برهمه جنبه های زندگی مردم از جمله :دیدگاهای سیاسی ،رفتارهای جنسی ،عضویت در گروهها ،نوع غذا وانتظار از زندگی مردم اثر می گذارد . در واقع ،با توجه به دامنه ی نفوذ تفاوتهای طبقاتی می توان گفت ارزشها گرایشهای کودکان متأثر از موقعیت طبقاتی والدینشا است . ملوین کوهن (1979)جامعه شناس آمریکایی شواهدی بدست می دهد که ارتباط وپیوند طبقه ی اجتماعی وفرآیند جامعه پذیری را تأئید می کند . کوهن با 200نفر کارگر و200زوج طبقه متوسط که اکثراًفرزندی در کلاس پنجم دبستان داشتند مصاحبه کرد او دریافت که والدین طبقه متوسط برعکس والدین کارگر گرایشهایی چون :”به خود متکی بودن “،”استقلال داشتن “و”کنجکاو بودن “را در فرزندان خود به وجود می آورند . از سوی دیگر ،والدینی که از طبقه ی کارگر برخاسته بودند بیشتر بر همنوایی ظاهری با قوانین تأکید می کردند وعلاقه مند بودند که فرزندانشان مرتب وتمیز بود . واز قوانین پیروی کنند .
تفاوتهایی طبقاتی در فرآیند جامعه پذیری به طور مستقیم وابسه به هدفها در آینده است والدین برخاسته از طبقه کارگر معمولاًبر این باورند که موفقیتهای شغلی وتداوم آن بستگی به توانایی فرزندانشان در همنوایی واطاعت از قانون دارد . اما والدین طبقه متوسط موفقیت آینده را نتیجه ی جسارت وابتکار فرزندان خود می بینند . از این رو ،احساس فرزندان بر خاسته از طبقه ی متوسط بر این است که کنترل بیشتری بر سرنوشت خود اعمال کنند .
زبان نیز عامل مهم همبستگی اجتماعی وابزاری است که انسان به یاری آن بر دیگران نفوذ می کند ونفوذ می پذیرد والگوهای رفتاری لازم را فرا می گیرد. روشن است که اگر کسی نتواند زبان ویا برخی دیگر از انواع ارتباط نمادین را بیاموزد ،هرگز نخواهد توانست به الگوی فرهنگی آراسته گردد. گفته می شود “ایزابل “هنگامی توانست به دنیای دیگران راه یابد که فهم معنای واژه ها را آغاز کرد بسیاری از ما سرگذشت هلن کلر را می دانیم که چون کروکور بود از دنیا به کلی جدا شده بود تا آنکه آموزگارش نخستین ارتباط را با او برقرار کرد . هلن کلر در یک برهه حساس از زندگی خود ،ناگهان دریافت که آموزگارش بر روی دست او علامتی به نشان آب می نویسد اندیشه این که هر چیز نامی دارد در ذهن او بیدار شد وپس از آن پیشرفت وسرعتیادگیری در او آغاز شد .
نظریه های جامعه پذیری :
بر خلاف پندار بسیاری از فلاسفه کهن ،کودک در دم زادن هیچ گونه اندیشه ای درباره ی خود وهمچنین جز خود ندارد ؛بلکه در فرآیند جامعه پذیری وکنش متقابل با دیگران خود را به عنوان موجودی مستقل وجدا از دیگران باز می شناسد “خود”دارای یک هویت شخصی است ودیگران در برابر آن واکنش نشان می دهند .
همه نظریه های جامعه پذیری که مورد پذیرش اندیشمندان علوم اجتماعی نوین اند ،بر این دیدگاه استوارند که هر آنچه مربوط به شخصیت انسان است از جامعه به دست می آید وفطری وغریزی نیست . دیدگاههای پیشین کلاًبر عواملی چون وراثت تأکید داشتند وبر آن بودند که مثلاًکودکان “اشراف”یا طبقات بالا از خون برتر ،یا به گفته امروزیها از ژن برتر برخوردارند . جامعه شناسان وروان شناسان معاصر ،استقلال کلمه “من “را آغاز پیدایی شخصیت وحاکی از آگاهی کودک نسبت به وجود انسانی خود در میان سایر انسانها می دانند .
نظریه های جامعه شناختی جامعه پذیری
نظریه های جامعه شناختی برای این نکته تاکید دارند که خود محصول فرآیند یادگیری وکنش متقابل اجتماعی است .این نظریه ها روشن می کنند که ویژگی های شخصیت بیشتر ناشی از محیط هستند تااز وراثت.
نظریه خود آیینه ای کولی
چالز هورتن کولی (1964)اصطلاح خود آیینهای را برای نشان دادن این معنی که ما خود را در آیینه رفتار دیگران با دیگران می بینیم به کار می برد.مفهومی که ما از “خود “داریم ،یعنی این که چه کسی هستیم وچگونه هستیم این مفهوم ،از کنش های متقابل ما با دیگران بوجود می آید بازخوردهایی که ما از مردم درباره خودمان می گیریم به ما می فهماند وی می قبولاند که چه کسی هستیم وچگونه آدمی هستیم “کریمی 52:1370″کودک آنچه را که در نخستین مراحل رشد “خود “درونی می کند ،در واقع ،از دیگران تقلید می کند ویاد می گیرید . او به چیزی می گوید “شیر “”مامان “”بابا “و … که آنها می گویند . کودکی که در آغاز سخن گفتن به جای این که بگوید “من شیر می خواهم “می گوید :”نی نی شیر می خواد “این نقص کلامی او دلیل روشنی است بر این که کودک آگاهی از خود واز نام واز وجود خود ندارد وآنها را از دیگران می‌آموزد ؛یعنی کودک خود را به جای دیگران می گذارد واز دریچه ی چشم آنان به خود نگاه می کند ودر نتیجه تصویری که از خود دارد در واقع‌؛تصویری است که دیگران از او ساخته اند .
کولی معتقد است که مفهوم خود در دوران کودکی شکل می گیرد وسپس در طول زندگی که همزمان که شخص وارد موقعیت اجتماعی جدید می گیرد ودوباره ارزیابی می شود ناصر خسرو شعری دارد که موبه مو با این مفهوم تطابق دارد :
آیینه ام من ،اگر تو زشتی ،زشتم
گر تو نکویی ،نکوست سیرت وسانم
کولی بر این باور است که مفهوم خود آیینه ای از سه عنصر اصلی ساخته می شود :
1. ظاهر ما به چشم دیگری چگونه می نماید “تصویر سیمایی ظاهری ما “.
2. داوری آنها درباره ی ظاهر ما چیست ؟
“تفسیر واکنش دیگران “
3.چه احساسی از خود برای ما پدید می آید ،غرور یا احساس سرشکستگی (رشد مفهوم خود )بنابراین از نظر کولی تصور افراد در باره یکدیگر واقعیتهای اجتماعی را تشکیل می دهد واین واقعیات فرد را قادر می سازد تا تصور “خود “را رشد دهد .
نظریه ی نقش پذیری مید:
به نظر “جورج هربرت مید “یکی از نتایج جامعه پذیری توانایی پیش بینی انتظارات دیگر از ما شکل دادن به رفتارمان بر طبق آنها ،می باشد او استدلال می کند که این توانایی از طریق نقش پذیری بدست می آید مید از طریق مشاهداتی که درباره ی کارکردهای بازی انجام داد . نشان می دهند که چگونه کودک با بازی کردن نقش دیگران (والدین ،هم بازیها ،قهرمانان )ودرونی کردن رفتار آنان از نظر فکری رشد می یابد وجامعه پذیر می گردد . کودک بدین سان مقررات بازی را یاد می گیرد ودر ضمن می آموزد که خود را به عنوان یکی از اعضای گروه بپندارد ؛در حالی که بوسیله ی نقشی که دارد از دیگران متمایز ومتفاوت می شود . برای مید آنچه دربازی می گذرد ،تصویری از زندگی روزمره ی است . خود کودک از طریق همانندی با دیگران در نقشهایی که ایفا می کند وخصوصاًبه وسیله ی درونی کردن “دیگران به طور عمد “رشد می یابد وهمچنین ،کودک “خود “را با تمیز وتشخیصی که بین نقش خود ودیگران می دهد ،می سازد .(روشه ،60:1367)
مید رشد “خود “را در سه مرحله نشان می دهد :
1.مرحله آمادگی “تقلید “
مرحله ی آمادگی که در دوران کودکی رخ می دهد وشامل سالهای دوم وسوم زندگی می شود ،کودکان رفتار دیگران مثل نحوه قاشق گرفتن یا راه رفتن یا اشاره های ضمنی را تقلید می کنند ؛اما خاصیت وعلت وجودی آن را کمتر درک می کنند . این امر واقعاًنقش پذیری نیست ؛ولی آمادگی برای پذیرش نقش را فراهم می سازد . کودک در طی چنین سالهایی رفته رفته خود را در مقام دیگران می گذارد ،یعنی نقش های دیگران را بازی می کند ،ما این عمل به صورت کاملاًتقلیدی وناآگاهانه انجام می شود . برای این مثال :کودکی ممکن است ادای روزنامه خواندن پدرش را در بیاورد ،وروزنامه را برعکس بدست بگیرد این عمل در ابتدا برای کودک تقریباًبه معنی است که فقط می داند که می خواهد کارهای دیگر اعضای خانواده را انجام دهد ؛ولی از خود آگاهیومشاهده خود در این عمل اثری دیده نمی شود .
2.بازی بدون قاعده :
کودکان در چهار یا پنج سالگی وارد صحنه ی بازی می شوند ودر نقش مادر ،پدر ،معلم ،پلیس و…بازی می کنند آنان با کفش والدین خود راه می روند و وانمود می کنند که بزرگسال هستند ویک عروسک را سرزنش می کنند ویا خانه بازی می کنند وامثال اینها . کودکان در این بازیها از طریق وانمود کردن به پذیرش نقش دیگران