قی عبارتند از:
الف- تنها به دستوری عمل کن که در همان حال بتوانی بپذیری که قانونی عمومی شود. (شیروانی، 55:1378)

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

ب- نباید دیگران را وسیله دستیابی به اهداف خود نمائید.
بعضی ارزش ها همچون عدالت جهانی اند اما عقل عملی در موقعیتها باید روشن کند که چه باید کرد. هابرماس نیز در تلاش است تا تعهدات و وظایف جهانگستر و بی طرفانه را در اخلاق صورت بندی کند که همچون “دستور مطلق” کانت هستند اما روش او با روش کانت متفاوت است. سوژه‌های کانتی می بایست خود را از قید علایق و تجربه های شخصی جدا کنند. اما هابرماس بجای این روش، گفتگو را قرار می دهد . نیازی نیست افراد علایق خود را نادیده بگیرند. آنها می‌توانند با گفتگو به اجماعی برسند که نقش آن در اخلاق همچون دستور مطلق کانت است. او نیز در اخلاق، وظیفه گرا14 است. هابرماس نیز با جدا کردن گفتمان عملی ونظری راه کانت را ادامه می دهد.
“کانت شکل گرامری یک باید را انتخاب می کند. اخلاق گفتمانی، دستور مطلق کانت را با یک رویه استدلال اخلاقی جایگزین می کند.” (هابرماس118:1990).
هابرماس معتقد است که کانت نیز چون او صرفاً مسائل عدالت را به عنوان مسائل اخلاقی مطرح کرده است.از نظر هابرماس همه فلسفه های اخلاقی متأثر از کانت، وظیفه گرا‌، شناخت گرا، صوری گرا و جهانی گرا هستند که ریشه همه این نظریات در اخلاق گفتمانی وجود دارد.
” در کانت، مبانی متافیزیک اخلاقیات ظاهراً ناقص هستند. زیرا واقعیت آزادی را پیشاپیش امری مسلم می داند. وجود خدا، بقای روح و رهایی چون صرفاً اصول موضوعه هستند، کفایت نمی کنند” ( هاوارد،ترجمه نوذری ،193:1378)
ب- هگل15 (1831-1770 م):
مرلوپونتی معتقد است که همه اندیشه های بزرگ قرن گذشته از هگل سرچشمه دارند. (تاشیمن،ترجمه کاشانی، 38:1379). هابرماس نیز هگل را اولین فیلسوف مدرن می داند زیرا برای اولین بار به شرایط دوران خویش به عنوان یک مسأله نگاه کرده است. دو مفهوم مهم در اندیشه هگل را می توان دیالکتیک و ایدئالیسم دانست.هگل در کتاب ” تفاوت” می نویسد که تقسیم دوتایی، منبع نیاز به فلسفه است. هدف او در کتاب “پدیدارشناسی روح” پی گرفتن تحول تفکر و آگاهی از طریق نحوه های مختلف تفکر و تجربه است. آگاهی وقتی که به دنبال حل تنش میان مقولات کلی و جزیی است، تکامل می یابد. ما در همه حیطه ها (ازجمله اخلاق) با کلی و جزیی سر و کار داریم. تنها با حل تضاد بین امور کلی و جزیی، امکان کمال وجود دارد. بر خلاف کانت، از نظر هگل عقل برتر از فاهمه است زیرا عقل می تواند تفکر را به ورای مقولات متضاد فاهمه ببرد. دیالکتیک او نیز نیازمند این است که عقل متوجه این امر شود که نمی‌توان مقولات متضاد را از هم جدا کرد و باید آنها را در کنار هم گذاشت و بدین طریق تضادها را حل کرد و به شناخت نهایی رسید. هابرماس همچون هگل حوزه های علم، اخلاق و هنر را از یکدیگر جدا می کند و معتقد است حوزه علم مبتنی بر اصول حقیقت،حوزه اخلاق مبتنی بر اصول عدالت و هنر مبتنی بر اصول ذائقه است. هابرماس ضمن انتقاد به هگل در حوزه حقوق واخلاق معتقد است اگر ذهن با خودش هم به عنوان ذهن کلی دولت و هم به عنوان ذهن فردی مواجه شود، درکشمکش آنها، ذهن دولت برتری خواهد یافت.
“نتیجه این منطق برای حوزه اخلاق اولویت ذهنیت دولت به رهایی ذهنی فرد است. که به ناچیز شمرده شدن قوه انتقاد فرد می انجامد” (هولاب، ترجمه بشیریه ،206:1375).
از نظر هابرماس اگر هگل رابطه بین الاذهانی را مبنای فلسفه خود قرار می داد، توفیق بیشتری می یافت. هابرماس سعی دارد تا نظریات اخلاقی هگل و کانت را ترکیب کند. وی انتقادات هگل به کانت را در چهار مورد صوری گرایی افراطی، جهانی گرایی انتزاعی، معنای باید مطلق، و تروریسم ناشی از آن خلاصه می کند( هابرماس،120:1990) و سعی دارد این انتقاد ها به عناصر کانتی را در اخلاق گفتمانی برطرف کند.
ج- کارل مارکس16 (1883-1818 م):
مارکس تحت تأثیر دیالکتیک هگل و ماتریالیسم فوئرباخ، به تدوین ماتریالیسم دیالکتیکی پرداخت. هگل راه حل مشکلات را در دگرگونی تفکر و آگاهی می دید اما برای مارکس راه حل در عوامل مادی مثل مبارزه با سرمایه داری است که باید آن را با عمل جمعی دگرگون کرد. مارکس می گفت:
“فیلسوفان جهان را تنها تفسیر کرده اند ولی جان کلام این است که باید آن را دگرگون کرد” (ریتزر، ترجمه ثلاثی، 27:1383).

  • 2