No category

پایان نامه با واژه های کلیدی سلسله مراتب، استفاده از زور، منابع حقوق

نوامبر 28, 2018

عقلاً نسبت به تشکیل یک سلطنت یا تک سالاری جهانی
(monarchy) که همه دولت ها را تحت حکمرانی یک قدرت برتر قرار می دهد، مرجّح و بهتراست.
زیرا قوانین با گسترش حوزه شمول، تأثیرخود را از دست می دهند و پس از اینکه روح خیر و نیکی از بین
رفت، آنگاه استبداد بی رحم به آنارشی تبدیل می شودو وضع بدتر می شود.”115
دوم، وجود سیستم بین المللی متشکّل از دولت های مستقل به جای یک دولت جهانی، برای کسانی که در فرهنگ، عادات و رسوم، تاریخ و زبان مشترک اند، فرصت همکاری ایجاد می کند. در این سیستم، امکان رعایت منافع جمعی افرادو نیز مشارکت در تثبیت اصل احترام به خویش که نهایتاً باعث شکوفایی حاکمیت و خود رهبری فرد می گردد، بیشتراست. از نقطه نظرعملی نیز، سیستم غیرمتمرکزبین المللی درگیری ناشی از تفاوت فرهنگی را کاهش می دهد.
کانت باطرح یک استدلال عجیب ازنظرخود دفاع می کند ونظرگاه هابزی116 را با نوعی از جبر تکاملی ترکیب می کند..117 می گویدطبیعت، از جنگ به عنوان ابزاری برای اجبارمردم به زندگی در سراسرزمین و ایجاد دولت های جدا از هم که در حالت جنگ(احتمالی)اند، استفاده کرده است. در مقابل این وضع، طبیعت با استفاده از ویژگی هایی که مردم را به لحاظ اختلاف در زبان و دین، تقسیم می کند”موازنه ای از قدرت ها را به وجود آورده که با یکدیگر رقابتی پرشور وجدی دارند.” وجودهمین امر(وجود دولت های مستقل ودرحالی رقابت)خطر یک صلح فریبنده و غلط انداز را که خودکامگی (دولت جهانی) در گورستان آزادی ایجاد می کند، کنترل می نماید.118
تجزیه و تحلیل کانت از مسأله نشان می دهد که چگونه در عرصه بین المللی وجودیک مرجع اجرائی غیر متمرکزمانند سازمان ملل می تواند جای نیروی پلیس جهانی را بگیرد و نیزنشان می دهد که بایددر ایجاد مکانیسم های بین المللی برای تضمین اطاعت از آن مرجع اجرائی غیرمتمرکز، دقَت کرد.
بند سوم – نظریّه ی جدید “مارتین کاسکه نیمی119″ درنفی موجودیّت حقوق بین الملل
چنانکه پیش تر گفته شد استاد حقوق بین الملل دانشگاه هلسینکی”مارتین کاسکه نیمی” با نظریاتش آتشی بر موجودیت حقوق بین الملل افکنده که آن را با نظریات هستی سوز “نیچه” برمدرنیسم مقایسه می کنند.120
“کاسکه نیمی” در کتاب خود به نام “the Gentle Civilizer of Nations” با عنوان فرعی ظهور و سقوط حقوق بین الملل (چاپ 2001) و نیز در کتاب دیگرش “From Apology to Untipia” (چاپ دوم 2005) از منظری هستی شناسانه به حقوق بین الملل می نگرد ودلایلی را اقامه می کند که پیش تر انکار کنندگان حقوق بین الملل ازآن منظر بدان نپرداخته بودند. چهار ایرادی که پیش تر برشمردیم بیشتر درون حقوقی بود اما نظریه ی “کاسکه نیمی” برون حقوقی و روش شناسانه است و به نظر اینجانب از این بعد منحصر به فرد است.
“کاسکه نیمی” که دلبسته ی ایده آلیسم آلمانی است، از منظر نوعی نیهیلیسم پست مدرن، انتقادی بر حقوق بین الملل وارد می کند. به عقیده ی او بین تئوری حقوق بین الملل و رویّه ی آن در عمل، خلاء بزرگی وجود دارد و حقوق بین الملل مدرن دچار تناقض هایی است که در راه اجرای اصول و قواعد آن موانعی ایجاد کرده وآن را به ساختاری تو خالی تبدیل کرده است. وی می گوید حقوق بین الملل از ابتدا، یک پدیده لیبرالی بوده است و”سیاست قدرت” در آن جایی نداشته است، اما اکنون در عرصه عمل، در چارچوب واقعیات سیاسی عمل می کند. حقوق بین الملل در یک دایره ی باطل گرفتار شده زیرا بین آرمان “شهراخلاقی” و بهانه یا توجیه “واقعیات سیاسی” ، در رفت و آمداست. حقوق بین الملل براساس “رضایت” دولتها بنا شده و درعین حال نسبت به دولت ها الزام آور است. این تعارض”دو جزئی” ، حقوق بین الملل را دچار آسیب کرده است: اگر جزء اول(رضایت دولت ها) را برداریم، حقوق بین الملل به یک سلسله قواعد اخلاقی تبدیل می شود؛ و اگرجزء دوم (الزام آور بودن) را حذف کنیم ، تبدیل به یک قدرت سیاسی”خود- فرمان” می شود که الزامی در برابر چیزی ندارد. در چنین احوالی چاره ی کار، این است که هم نگاه به منابع حقوق بین الملل تغییرکند وهم حقوق بین الملل از”سیاست” خالی شود و به جای آن ، یک”چارچوب قانون اساسی” گذاشت.121
بند چهارم- نـتـیـجـه
1-4- نظام حقوقی اصولاً مثل هر نظام اجتماعی دیگرآزادی تابعان خود را محدود می کند و با وضع مقرراتی دستور صادر می کند، اجازه می دهد و منع می نماید.هر نظام حقوقی با معرفی قواعد حقوقی، اعمال مخاطبان خود را به دو دسته مشروع و غیر مشروع تقسیم می کندو این ویژگی، بنیان وجودی هر نظام حقوقی را تشکیل می دهد. اما هر نظام حقوقی می تواند بدون داشتن ارگان خاص و مستقل و ضمانت اجرایی متمرکز یا سلسله مراتبی کاملاً منظم میان قواعد و مقررات به حیات لرزان خود ادامه دهد.این همان مرحله ای است که حقوق بین الملل در آن به سر می برد.122درحالی که هنجارهای اولیه، رفتارتابعان حقوق بین الملل را تنظیم می کنندهنجارهای ثانویّه، قواعد اولیّه را از طریق وضع، تعدیل، تفسیر و اجرا، نظم می بخشد. تمایز میان هنجارهای اولیّه و ثانویّه در طرح مسئولیّت دولتها توسط کمیسیون حقوق بین الملل به رسمیّت شناخته شد. نظام های حقوق بین الملل که از هنجارهای اولیّه معیّنی تشکیل شده است با مجموعه مستقلّی از هنجارهای ثانویّه که جهت تضمین اجرای هنجارهای اولیّه تدوین شده اندتحت عنوان نظام های فرعی123 حقوق بین الملل شناخته می شوند.124 احتمال بروز مشکلات حقوقی به خاطر تنوع هنجارهای بین المللی، ابتدا در ارتباط با هنجارهای اولیه، ذهن صاحبنظران را مشغول کرد. روابط متقابل رو به گسترش دولت ها پس از سال 1945 موجب شکل گیری شمار زیادی از هنجارهای اولیّه شد. با این حال آشکار گشت که صرفاً وجود هنجارهای اولیّه نمی تواندخالق یک نظام حقوقی باشد. در مقابل، انبوهی از قواعد اولیّه که گاه سازگار و گاه مغایر یکدیگرند حقوق بین المللی را تبدیل به نظام آشفته ساختند. در نتیجه برخی از هنجارهای اولیّه به هنجارهای ثانویًه خاصّی مجهز شدند تا اجرای درست و حلّ تعارض میان هنجارها را تضمین کنندو در جریان تکامل تدریجی این هنجارها، سازمان های بین المللی شکل گرفتندکه ساز و کاری انعطاف پذیر برای اجرای هنجارهای اولیّه هستند. لذا دهه 1990 شاهد افزایش تعداد نظام های فرعی در تقریباً کلیه ی حوزه های حقوق بین الملل بوده است. با وجود اینکه این روند ، زمینه اجرای بهتر هنجارهای اولیه را فراهم ساخته، موجدتعارض هایی بین نظام فرعی نیز شده است.125
2-4- اگرسیر تاریخی حقوق بین الملل را به دقّت بررسی کنیم در می یابیم که حقوق بین الملل ابتدا مبتنی بر حاکمیّت مطلق دولت ها بود و به مقهوم لیبرالی “دولت پاسخگو” رسیده است و اکنون دوره ی تحوّل و اکمال حقوق بین الملل از”دولت محور” به “انسان محور” فرا رسیده است و زمان آن است که عصر جدیدی آغاز شود ولی آیا حقوق بین الملل سخن تازه ای دارد یا همچنان مقهور روابط بین الملل است؟ به عقیده منکران ، حقوق بین الملل، محصول صف بندی دولتهاست . حتی ممنوعیّت استفاده از زور یا حلّ وفصل مسالمت آمیز اختلافات از طریق مراجع قضایی بین المللی هم در واقع ابراز تطهیرکشورهای قدرتمند است؛ اما طرفداران و ستایشگران حقوق بین الملل می گویندحقوق بین الملل دستاوردهای مهمّی داشته؛ زیرا وظیفه و هدف اصلی حقوق بین الملل عبارت است از “قانونمند کردن قدرت” که طیف آن از ضوابطی برای”حکمرانی خوب” تا اختیارات شورای امنیت برای تحریم متخلّفین، گسترده است. واقع مطلب این است که گرچه حقوق بین الملل، ابزار تعدیل قدرتها بوده اما امروز در پرتو وسیعی که در فلسفه ی حقوق بین الملل به طور خاص رخ داده، حقوق بین الملل، غایات انسانی و اخلاقی یافته و عملاً عهده دارتحقق”غایات اخلاقی” است. چهره حقوق بین الملل در روزگار ما را می توان در همین ویژگی غایت گرا مشاهده کرد.
فصل دوم
معرفت شناسی حقوق بین الملل
بنداول-کلیّات
چنانکه گفته شد برای رسیدن به “روش شناسی” باید از دالان ” هستی شناسی” و سپس “معرفت شناسی” گذشت وموضِع خود رادرقبال هریک مشخص کرد تا بتوان به شناخت “روش” نائل شد. در واقع این هستی شناسی ماست که به معرفت شناسی ماجهت می دهدومعرفت شناسی ما است که روش شناسی ما را می سازد. در فلسفه علم موضوعات مربوط به شناخت را معرفت شناسی یا اپیستولوژی وشناخت خود موضوع را هستی شناسی یا آنتولوژی می گویند.
در چه شرایطی یک شخص به چیزی معرفت دارد؟
در چه شرایطی باور یک شخص به چیزی موجّه است؟
این ها سؤالاتی بود که در “بخش نخست” راجع به آن صحبت شدودانستن آن برای محقّق هر علمی،راه گشاست ومختصّ حقوق بین الملل نیست ؛ آن ها قواعدی کلّی بودکه یک حقوق دان ویک قانونگذار درعرصه ی حقوق بین الملل بایدبه آن واقف باشدتا بداندآنچه را که به عنوان یک گزاره داخل این علم می کند، چگونه به ذهن اورسیده است؛ چه پروسه ای راطی کرده که اکنون، اوآن گزاره را عُرف یا قانون یاقاعده ی تخلف ناپذیربین المللی می داند؟
آنچه که محقّقان وقانونگذاران بین المللی انشاء می کنند از کدام معرفت شناسی نشآت گرفته است؟ آنها چه برداشتی از انسان واجتماع وجامعه ی بشری داشته اند که این قوانین واین عرف هاواین سازمان ها را آراسته اند؟ برخی قواعد تقریباً در همه ی نظامات حقوقی موردقبول است مثل: اصل وفای به عهد، اصل حسن نیت، اصل احترام وتأمین سفیران و.. وبرخی محل مناقشه واختلاف بوده اندکه مشهورترین آن قواعدحقوق بشری است. ریشه ی همه ی این سؤالات وپاسخ آن ها درشناخت دقیق وصحیح معرفت شناسی حقوق بین الملل است که به تسامح فلسفه ی حقوق بین الملل نیزگفته اند.126
مطالعه حقوق بین الملل بدن توجه به مبانی فلسفی و ریشه های تاریخی،سیاسی و مذهبی آن مطالعه ای ناقص و تلاشی بی ثمر است. اکنون حقوق بین الملل در بسیاری از عرصه های گوناگون حیات بشری حضور یافته است و همچنان بردامنه حضور خود می افزاید. از حقوق کودکان تا حقوق سالخوردگان از حقوق دریاها تا حقوق هوا فضا، از حقوق افراد تا حقوق سازمانهای بین المللی و نیز ابعاد گوناگون روابط سیاسی، اقتصادی، نظامی و فرهنگی میان دولتها در پوشش مطالعات حقوق بین الملل قرار گرفته است.این تنوع و تکثر، بی مطالعه بنیادهای نظری آن از یک سو به انباشت و تورم برخی حوزه ها می انجامدو از سوی دیگر، توان حقوقدانان را به دلیل تلاش و دلمشغولی برای گشودن و راه حل های حقوقی مسائل مستحدثه فرسایش می دهد. درست از همین روست که کمتر ، مجال ورود به چالشها ی نظری و فلسفی از جانب حقوق دانان بین المللی مشاهده می شود. در نتیجه عرصه برای فیلسوفان و اندیشمندان علوم سیاسی بیشترباز می ماند.در شرایط کنونی، نظریه پردازی و ارائه الگوهای نظری نقش اندکی در فرایند توسعه حقوق بین الملل ایفا نموده یا باید ایفا کند.127
اغلب نویسندگان کلاسیک، فلسفه ی حقوق بین الملل رابا روش شناسی حقوق بین الملل یکی می گیرند،وعقیده دارندحقوق بین الملل روش خاصّ خود را داردویک مقوله هنجاری است. نزد ایشان حقوق بین الملل یک پروسه یا رونداجتماعی بین المللی است که از”خودسازمانی”برخوردار است به این ترتیب،بی تعارف حقوق بین الملل را ذیل روابط بین الملل نگاه می کنندوموضوع وهدف آن را قانونمندکردن روابط بین المللی می دانند. بی جهت نیست که اولین اثرپایه گذار حقوق بین الملل ،هوگو گروسیوس،”حقوق جنگ و صلح” است.در این معنا، نقش فلسفه در حقوق بین الملل- اگر برای آن نقشی قائل شوند- همان نقشی است که فلسفه در علوم اجتماعی به معنای عام داردومقوله مستقلّی نیست. اما واقع مطلب این است که حقوق

No Comments

Leave a Reply